یه شام تو یه پارک
سلام . دیشب واسه خوردن شام رفته بودیم پارک . من هنوز معنی لذتی رو که بعضیا از لگد کردن چمنا میبرن متوجه نشدم . یا بچه هایی که با کفش اسکیت میرن روی چمن . خب دیگه چی میمونه ازش؟ یعنی یه زمانی بود که دور چمنا حصار کشیده بودن با چند تا تیکه چوب و نخ . خب به من برخورد . گفتم بازم به شعورمون توهین کردن . خب الان میبینم که خوب کاری میکردن . بهتر اونه خشک و تر باهم بسوزن تا چمنا و گل و گیاها از بین برن . واقعا یه مملکت عجیبی هستیم . البته بچه ها حقیقتا بی گناهند . یه بچه رو تحت الشعاع هر فکر و ایده ای که قرار بدی شالودش روی همون ساخته میشه . تقصیر پدر و مادراس . حتی اگه تو بچگی بهشون نگفتن حالا که خودشون به سن عقل رسیدن هم باز توی همون نیاموخته های بچگیشون گیر کردن . بیچاره بچه ها . بچه ها میرقصند بچه ها میخوانند این طریقی است که در خاطرشان میماند ... من معتقدم میتوان عشق به آنها آموخت میتوان تقدیم کرد و پشیزی به پشیزی نفروخت میتوان عشق به آنها آموخت

